تبليغاتX
دانشجویان ورودی 83 فردوسی مشهد(کتابداری)

دانشجویان ورودی 83 فردوسی مشهد(کتابداری)

بماند

 

( به سبک شعرهای بندری )

از وقتی زهرا دیدُم

از مهشید دل بریدُم !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 8 بعد از ظهر  توسط م.قیاسی خالو  | 

چهارصد سال بعد _ 67

 

" چهارصد سال بعد"

 

مجتبی : سلام جمال ، پیر شدی ها ، عصا دستت گرفتی.

جمال : حالا نه اینکه تو خیلی جوون موندی و از ویلچر استفاده نمی کنی!!!

مجتبی : راستی جمال ، بلاخره این جشن فارغ التحصیلی چی شد؟ ، آخر برگزار می شه یا نه؟!!! همین روزها ممکنه بمیریم ها.

جمال : ای بابا ، بعد از این همه سال هنوز بچه های کلاس با هم هماهنگ نیستن ، هر روز یه سازی می زنن ، تازه خانم طالبی پیغام داده که : " اگه می خواین جشن بگیرین زودتر بگیرین چون اگه نتیجه هام به دنیا بیان سرجمع ، مهمونام می شن 1800 نفر ، اون وقت خرجم خیلی می زنه بالا ، شاید منصرف بشم ".

مجتبی ( با تعجب ) : اِ ، این خانم طالبی هنوز زنده است!!! چه آدمیه!!! حلوا همه رو می خوره ولی به هیچ کس حلوا نمی ده.

جمال : راستی مجتبی ، به نظر تو جشن بگیریم بهتره یا یه روز قرار بزاریم دور هم جمع بشیم!!!.

مجتبی : نمی دونم به خدا !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/09ساعت 4 بعد از ظهر  توسط م.قیاسی خالو  |