تبليغاتX
دانشجویان ورودی 83 فردوسی مشهد(کتابداری)

دانشجویان ورودی 83 فردوسی مشهد(کتابداری)

متن زیر رو دوست عزیزم جواد شفقت فرستاده به جیمیلم ، خوندن داره والله


   ‫سلا م بر رامبو‬
  ‫سلام بر دیویی‬
  ‫سلام بر قطب نما‬
‫سلام بر ملا جمال‬
  ‫سلام بر چلمیت‬
  ‫سلام برهوا‬
‫سلام بر ملکول های هوا سلام بر استوک کناری پای ریکلمه در بازی بین ویلارئال و بارسا‬
  ‫شب بخیر آیدا‬
‫دیشب بابا تو دیدم آیدا‬
معرفي كتابخانه مپنا

كتابخانه مپنا تقريبا همزمان با تاسيس شركت در سال1373، كار خود را آغاز كرده است و طي اين مدت با مجموعه‌اي بيش از 12747 ركورد آمادگي كامل دارد تا مجموعه فوق را طبق دستورالعمل مصوب موجود در كتابخانه، در اختيار اعضاء قرار دهد. فضاي كتابخانه حدوداً 150متر مربع و تعداد كاركنان كتابخانه سه نفر مي‎باشد. كتابخانه از ساعت 30 / 7 تا 18 و پنج شنبه‎ها تا ساعت 12 آماده جوابگويي به مراجعان مي‎باشد.
اين كتابخانه از بسته نرم افزاري قوي (

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت 2 بعد از ظهر  توسط جمال رمضانی  | 

لبخند خدا

لوئیز زنی بود با لباس های کهنه و مندرس  و نگاهی معصوم.

او وارد خوارو بار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خوارو بار به او بدهد،  به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمی تواند کارکند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.

زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت : آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پولتان را می آورم.

جان گفت که نسیه نمی دهد.مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: بیبین خانم چه می خواهد خرید این خانم با من.

خواروبار فروش با اکراه گفت: لازم نیست خودم می دهم، لیست خرید کو؟ لوئیز گفت: اینجاست.

لیست را بگذار روی ترازو ، به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر.

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد و از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت.

همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت.

خوار و بار فروس باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید. مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد ، کفه ترازو برابر نشد. آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.

در این وقت خوارو بار فروش با تعجب و دلخوری کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.

کاغذ لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:

 

ای خدای عزیزم

تو از نیاز من باخبری خودت آن را برآورده کن.

 

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.

لوئیز خداحافظی کرد و رفت. مشتری یک اسکناس 50 دلاری به مغازه دار داد و گفت: تا آخرین پنی اش می ارزید.

 

دعا بهترین هدیه رایگانی است که می توان به هر کس داد و پاداش بسیاربرد.

 

خدا روز بدون رنج، بدون خنده ، بدون اندوه و آفتاب بدون باران وعده نداده است، اما او توان پایداری در آن روز ها و وعده تسلی پس از اشک و چراغ راه را داده است.

مشکلات مانند دست اندازهای جاده اند، کمی از سرعت تان کم می کنند اما از جاده صاف بعد از آن لذت خواهید برد. سعی کنید زیاد روی دست اندازها توقف نکیند.

به حرکت تان ادامه دهید.

 

وقتی ناراحتید از این که به آن چیزی که می خواستید نرسیدید محکم بشینید و خوشحال باشید، زیرا خداوند در فکر چیز بهتری برای شماست.

 

وقتی اتفاقی برایتان می افتد چه خوب و چه بد، به معنایش فکر کنید، در پشت اتفاقات زندگی منظوری نهفته است که به شما یاد می دهد چه طور بیشتر بخندید و سخت گریه نکنید.

 

 

پایان

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/06ساعت 3 بعد از ظهر  توسط ن.رحیمی  | 

طنز و ترس !!! _ 65

 

طنز و ترس !!!

( این داستان کاملا واقعی است )

 

 

هر از چندگاهی برای آرامش خاطر خودمان و پریشانی خاطر دوستان یک تک زنگ کوچک از منزل به موبایل درپیت و غیردرپیت بعضی از دوستان می زنیم ( از این رو می گم درپیت چون گاهی تک زنگمان به دوستان نمی رسه !!!  واتعجبا !!! ) ولی امشب حس طنزمان همراه با حس عزیت کنی مان گل کرد و تعداد دیگری از دوستان را هم در این بازی مرگ شرکت دادیم و برای پانزده ، شانزده شماره موبایل تک زنگ زدیم . قبل از ادامه داستان اینو بگم که ما خودمان در خانه مان وقتی تلفن زنگ می زند و خودش قطع می شود آنقدر خوشحال می شویم که نگو و نپرس چون دیگر لازم نیست انرژی مصرف کنیم و گوشی را برداریم ولی امشب تمام شدن شماره گرفتن ما همانا و زنگ زدن گوشی تلفن همانا ، سریع دوزاریمان افتاد که یکی از بچه هاست به همین جهت گوشی را با شور و شوق برداشتیم اما یک حاج آقای ناشناس از آنطرف خط گفت :

-         الو ، الو

آب در دهانمان خشک شد ، خون در رگهایمان ایستاد ، به سرعت فهمیدیم که شوخی امشب ما با دوستان کار دستمان داده و احتمالا گوشی یکی از بچه ها دست کس دیگری است ولی همچنان در جواب این سوال ناتوان بودیم که خدایا این پدرمان چه حوصله ای داشته که رَد یک تک زنگ را گرفته و شماره اش را یافته و حاضر است برای فهمیدن هویت تک زنگ زننده نامرد بی وجدان هزینه یک مکالمه تلفنی را هم بپردازد ، به اینجا که رسیدیم یقین کردیم که این پدرمان نباید مشهدی باشد ، در این افکار بودیم که از آنطرف خط دوباره صدا آمد:

-         الو ، الو ، بفرمایید

ما هم گفتیم :

-         الو حاج آقا شما بفرمایید !!!

-         آقا شما تماس گرفتید ، بفرمایید !!! ( حاج آقا به ما گفت )

-         من ( با تعجب ) : ما تماس گرفتیم !!! ( توی دلمان : ما غلط کردیم حاج آقا ، ما بی جا کردیم حاج آقا !!! )

-         حاج آقا : همین الان تماس گرفتین.

-         من : حاج آقا اونجا منزله ؟!!! ( چرا این سوال رو پرسیدم نمی دونم ، اصلا چه ربطی به موضوع من و حاج آقا داشت نمی دونم. )

-         حاج آقا : نه خیر ، موبایله !!! ( گرفتم که حاج آقا منظورش اینه که من الان با یه شماره موبایل تماس گرفتم و نه منزل ، این نکته هم مهمه که سوال بی ربط ما خیلی هم با ربط از کار دراومد )

-         بعد من گفتم : حاج آقا من با خیلی ها الان تماس گرفتم ، شما شمارتون رو بدین ببینم با شما هم تماس گرفتم ؟!!! ( رو که نیست ، سنگ پای قزوینه ، شماره ما افتاده رو گوشیش هنوز من می گم شمارتون رو بدین ببینم تماس گرفتم یا نه !!! )

-         حاج آقا گفت : شماره ما 105 هستش.

( ای خدا ، 105 دیگه چیه ؟!!! یعنی 105 اول شماره موبایلشه ، آخرشه ، یه کم مونده به آخرشه ؟!!! کجاشه ؟ ، یه نگاهی به شماره بچه ها کردم ولی هیچ کدوم نه اولش ، نه آخرش ، نه وسطش 105 نداشت ، به حاجی گفتم )

-          حاج آقا من 105 ندارم ، من با چند تا از دوستام همین الان تماس گرفتم ( اسم چندتا  رو بردم )

-         بعد حاج آقا با حالت خاصی گفت : خوب ، خوب ، خداحافظ !!! ( از روی لهن صداش حس کردم که یا حاج آقا فکر کرده من بین گرفتن شماره دوستام شماره اونو اشتباه گرفتم یا اینکه گرفته که من داشتم برای دوستام تک زنگ می زدم )

-         در آخر من هم گفتم : خدانگهدار ، خدانگهدار و گوشی رو گذاشتم .

خون در رگهایم دوباره راه افتاد و به چند نکته اخلاقی رسیدم:

نکته اخلاقی 1 : چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟!!!

نکته اخلاقی 2 : من دیگه غلط بکنم که به کسی تک زنگ بزنم ( دست حاج آقا درد نکنه ، شاید اگه حاج آقا این کار رو نمی کرد ما به یک تک زنگ زن قهار تبدیل می شدیم ولی حالا به راه راست برگشتیم )

نکته اخلاقی 3 : وقتی موبایل می خرین چرا می دین دست این و اون که قلب ما اینجوری بیاد تو دهنمون !!!

نکته اخلاقی 4 : همه تک زنگ می زنن ، ما هم تک زنگ زدیم !!! ( ای بسوزه پدر زندگی ، از دماغام لذت تک زنگ زدن در اومد )( خنده )( خنده )( خنده )

نکته اخلاقی 5 : از دوست و پدر عزیزشان که تک زنگ من باعث عزیتشون شد صمیمانه عذرخواهی می کنم ، قصد و قرض خاصی نبود بجز یک حس نوستالوژیک طنز ، فقط همین.

 

ممنون و خدانگهدار.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/06ساعت 0 قبل از ظهر  توسط م.قیاسی خالو  | 

اعلام نتایج کنکور ارشد _ 64

 

" اعلام نتایج کنکور ارشد "

 

پس از اعلام نتایج کنکور ارشد ، خبرنگار خبری بنگاه خبری " مجتبی خبر" در مصاحبه ای با چند تن از خیلی خرخوانان کنکور وضع رتبه شان را جویا و گزارش زیر را برای "مجتبی خبر" ارسال نمود که با هم می خوانیم.

 

م. قیاسی خالو در مصاحبه اش گفت: از رتبه سه رقمی ام راضی هستم ولی فقط به یک رقمی فکر می کردم !!! ، ایشان همچنین افزودند : فکر نمی کنم گرفتن رتبه سه رقمی و یک رقمی فرق چندانی داشته باشد بجز در تعداد نفرات مابینشان !!! .

 

ف. باقری: رتبه ام را به کسی نمی گویم چون وقتی به  ن. رحیمی گفتم به جای من سر به بیابان گذاشت. ( البته ن. رحیمی در مصاحبه ای این گفته ی ف. باقری را تکذیب کرد و گفت: من به خاطر رتبه خودم سر به بیابان گذاشتم !!! )

 

پ. محمودی در حالی که زیر بغل دوستش (ع. سدیری ) را گرفته بود و به او دلداری هایی همچون ؛ اشکالی نداره ، انشاءا... سال دیگه ، بابا اصلا مهم نیست ، ازدواج می کنی یادت می ره و ... می داد در جواب این سوال خبرنگار مجتبی خبر که پرسید موقع دیدن نتایج استرس داشتید یا نه ؟ جواب داد: به هیچ وجه ، آنقدر ریلکس بودم که داشتم از حال می رفتم !!! ، خبرنگار ما همچنین پرسید ، آیا گریه هم کردید؟ و ایشان با حلقه ای از اشک در چشمانشان گفتند : اصلا و عبدا  ( و بعد هم گریه کردند !!! )

 

ج. شفقت هم در مصاحبه اش گفت : خاک بر سر من که حتی عرضه ی اول از آخر شدن هم ندارم ، این همه تلاش کردم ولی باز هم روی دستم بلند شدند و من پنجم از آخر شدم . ( خبرنگار ما تصدیق کرد که با توجه به آخرین رتبه مجاز در کنکور و رتبه جواد شفقت ایشان پنجم از آخر شدند که مایه بسی ناامیدی است!!! )

 

ج. رمضانی : به همه شیرینی می دم!!! ، همه ناهار مهمون من !!! ( خبرنگار ما اضافه کرد که احتمالا ج. رمضانی پس از دیدن رتبه چهار رقمی اش و شوک وارده دچار مشکل بینایی شده و سه رقم سمت راست رتبه اش را نمی بیند و تنها همان یک رقم سمت چپ را مشاهده می کند )

 

ن. طالبی در حالی که یک طالبی خند ( خنده مخصوص طالبی ) بر لب داشت گفت : نمی دونم چه جوری اینجوری شد ، کاشکی به جای سکه با خودم تاس می بردم !!! ، ایشان همچنین گفتند : این رتبه رو تقدیم می کنم به همه دوستان عزیزم که واقعا با خیلی درس نخوندنشون باعث شدند تا درس نخوندن من خنثی  بشه .  ن. طالبی درباره شیرینی دادن به دوستانش هم گفت : هر کی شیرینی می خواد یا باید از روی من رد بشه و یا اجازه بده که من از روش رد بشم که در هر دو صورت یا من نیستم که شیرینی بدم و یا اون نیست که شیرینی بگیره.

 

در پایان گفتنی است جستجوی خبرنگار ما برای یافتن م. فولادیان ، د. رزوینی و س. بااخلاق به نتیجه نرسید و از خیر مصاحبه با این دوستان گذشت.

 

( در پایان عارض شوم که تمامی مطالب بالا حاصل تخیلات ذهن چرند پرداز نویسنده می باشد و هیچ ارتباط معنی دار و یا معنی نداری با واقعیت ندارد !!! )

تا بعد ممنون!!! و خدانگهدار.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/02ساعت 2 بعد از ظهر  توسط م.قیاسی خالو  | 

به مناسبت شاهکاری همه گیمون در ارشد

بچه ها من خیلی اتفاقی دارم می رم شمال . مسافرت ۴ روزه . الان که دارم می نویسم خونواده دارن حاظر می شن که بریم . خلاصه خوبی و بد ی هر چی دیدین حلال کنین .

همین .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/01ساعت 3 بعد از ظهر  توسط جمال رمضانی  |