طنز و ترس !!!
( این داستان کاملا واقعی است )
هر از چندگاهی برای آرامش خاطر خودمان و پریشانی خاطر دوستان یک تک زنگ کوچک از منزل به موبایل درپیت و غیردرپیت بعضی از دوستان می زنیم ( از این رو می گم درپیت چون گاهی تک زنگمان به دوستان نمی رسه !!! واتعجبا !!! ) ولی امشب حس طنزمان همراه با حس عزیت کنی مان گل کرد و تعداد دیگری از دوستان را هم در این بازی مرگ شرکت دادیم و برای پانزده ، شانزده شماره موبایل تک زنگ زدیم . قبل از ادامه داستان اینو بگم که ما خودمان در خانه مان وقتی تلفن زنگ می زند و خودش قطع می شود آنقدر خوشحال می شویم که نگو و نپرس چون دیگر لازم نیست انرژی مصرف کنیم و گوشی را برداریم ولی امشب تمام شدن شماره گرفتن ما همانا و زنگ زدن گوشی تلفن همانا ، سریع دوزاریمان افتاد که یکی از بچه هاست به همین جهت گوشی را با شور و شوق برداشتیم اما یک حاج آقای ناشناس از آنطرف خط گفت :
- الو ، الو
آب در دهانمان خشک شد ، خون در رگهایمان ایستاد ، به سرعت فهمیدیم که شوخی امشب ما با دوستان کار دستمان داده و احتمالا گوشی یکی از بچه ها دست کس دیگری است ولی همچنان در جواب این سوال ناتوان بودیم که خدایا این پدرمان چه حوصله ای داشته که رَد یک تک زنگ را گرفته و شماره اش را یافته و حاضر است برای فهمیدن هویت تک زنگ زننده نامرد بی وجدان هزینه یک مکالمه تلفنی را هم بپردازد ، به اینجا که رسیدیم یقین کردیم که این پدرمان نباید مشهدی باشد ، در این افکار بودیم که از آنطرف خط دوباره صدا آمد:
- الو ، الو ، بفرمایید
ما هم گفتیم :
- الو حاج آقا شما بفرمایید !!!
- آقا شما تماس گرفتید ، بفرمایید !!! ( حاج آقا به ما گفت )
- من ( با تعجب ) : ما تماس گرفتیم !!! ( توی دلمان : ما غلط کردیم حاج آقا ، ما بی جا کردیم حاج آقا !!! )
- حاج آقا : همین الان تماس گرفتین.
- من : حاج آقا اونجا منزله ؟!!! ( چرا این سوال رو پرسیدم نمی دونم ، اصلا چه ربطی به موضوع من و حاج آقا داشت نمی دونم. )
- حاج آقا : نه خیر ، موبایله !!! ( گرفتم که حاج آقا منظورش اینه که من الان با یه شماره موبایل تماس گرفتم و نه منزل ، این نکته هم مهمه که سوال بی ربط ما خیلی هم با ربط از کار دراومد )
- بعد من گفتم : حاج آقا من با خیلی ها الان تماس گرفتم ، شما شمارتون رو بدین ببینم با شما هم تماس گرفتم ؟!!! ( رو که نیست ، سنگ پای قزوینه ، شماره ما افتاده رو گوشیش هنوز من می گم شمارتون رو بدین ببینم تماس گرفتم یا نه !!! )
- حاج آقا گفت : شماره ما 105 هستش.
( ای خدا ، 105 دیگه چیه ؟!!! یعنی 105 اول شماره موبایلشه ، آخرشه ، یه کم مونده به آخرشه ؟!!! کجاشه ؟ ، یه نگاهی به شماره بچه ها کردم ولی هیچ کدوم نه اولش ، نه آخرش ، نه وسطش 105 نداشت ، به حاجی گفتم )
- حاج آقا من 105 ندارم ، من با چند تا از دوستام همین الان تماس گرفتم ( اسم چندتا رو بردم )
- بعد حاج آقا با حالت خاصی گفت : خوب ، خوب ، خداحافظ !!! ( از روی لهن صداش حس کردم که یا حاج آقا فکر کرده من بین گرفتن شماره دوستام شماره اونو اشتباه گرفتم یا اینکه گرفته که من داشتم برای دوستام تک زنگ می زدم )
- در آخر من هم گفتم : خدانگهدار ، خدانگهدار و گوشی رو گذاشتم .
خون در رگهایم دوباره راه افتاد و به چند نکته اخلاقی رسیدم:
نکته اخلاقی 1 : چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟!!!
نکته اخلاقی 2 : من دیگه غلط بکنم که به کسی تک زنگ بزنم ( دست حاج آقا درد نکنه ، شاید اگه حاج آقا این کار رو نمی کرد ما به یک تک زنگ زن قهار تبدیل می شدیم ولی حالا به راه راست برگشتیم )
نکته اخلاقی 3 : وقتی موبایل می خرین چرا می دین دست این و اون که قلب ما اینجوری بیاد تو دهنمون !!!
نکته اخلاقی 4 : همه تک زنگ می زنن ، ما هم تک زنگ زدیم !!! ( ای بسوزه پدر زندگی ، از دماغام لذت تک زنگ زدن در اومد )( خنده )( خنده )( خنده )
نکته اخلاقی 5 : از دوست و پدر عزیزشان که تک زنگ من باعث عزیتشون شد صمیمانه عذرخواهی می کنم ، قصد و قرض خاصی نبود بجز یک حس نوستالوژیک طنز ، فقط همین.
ممنون و خدانگهدار.