دانشجو!!!
توی مملکت ما همه دوست دارن دانشجو بشن
اونم چه دانشجو شدنی!!!
![]()
منبع (گل آقا)
آخه چرا اینقدر تخصص کتابدارا رو له می کنن اونم جلوی چشم آدم ؟؟؟؟!!!!!! هر چند دیگه آب از سر ما گذشته و داریم از شر این دانشکده و مسئولین لپ لپیش خلاص می شیم به حمد ا... ولی بدمونم نمی یاد این دم فارغ التحصیلیمون یک انگ اغتشاشگر و معترض نما هم بهمون بچسبونند .
دیروز طی جلسات غیر علنی که با دوستان داشتیم قرار شد فعلا صبر کنیم ببینیم کابینه سینیوره (رئیس دانشکده) مصوبه رو لغو می کنه یا نه ؟ در غیر اینصورت به حمایت از مدیر کل حزب ا... (دکتر فتاحی) و به سر پرستی کارشناس ارشد محترم کتابخانه و کتابداری و مهاجم خطرناک تیم بازنشستگان این رشته (آقای یغمائی) ، یه کم شیشه بشکنیم و انگشت بکنیم توی چشم آقای قائمی طلب و اون آسانسور تازه تاسیس رو که همش هم اتصالی داره و کنتاک می کنه خرابش کنیم و در آخر در اون قطعنامه ای که تنظیم می کنیم آقای توسی رو به ریاست کل دانشکده ، چای آور و موذن رو هم به ریاست کتابخونه ، خودمون هم ( منظور خودمونو می گم ) یکی می شه نگهبان (شفقت) یکی میشه چای بیار و موذن (خودم ) یکی هم می شه منشی آقای توسی (کارشناس محترم کتابداری و نفر برتر کنکور ارشد خانم طالبی ) یکی رو هم می ذاریم مهندس نرم افزار و ناظر شبکه سایت تازه احداث گروه (کارشناس محترم کتابداری و نفر برترترتر کنکور ارشد خانم رحیمی ) و خانم با اخلاق رو می ذاریم جای عادل فردوسی پور !!!!!!!!
در پایان صحبتم عارض بشم که تمام حرفایی رو که در بالا زده شده تکذیب می کنم
حالا همگی با هم صوت بزنیم انگار که به رومون نمیاریم . اه ه ه بچه ها !!! بچه ها ها !!! اون چقوکه رو نیگاه کنین !!!
چرا من ؟!!!
انگشت اشاره ام را محکم گرفته بود و تند تند می آمد ، خواهرزاده ام بود ، شش سال بیشتر نداشت ، می رفتیم تا برایش یک لـُپ لـُپ بخریم .
ـــ سلام آقا ، لطف کنید یک لـُپ لـُپِ پانصدی بدین .
ـــ چند تومنی ؟
ـــ پانصدی
ـــ آخ ! شرمنده ، پانصدی نداریم ، تموم کردیم .
به پایین نگاه کردم ، درست به مرکز چشمام نگاه می کرد ، خواستم با صدای محکم بگم : " خوب دیگه ندارن ، برگردیم خونه " ولی چنان به نگاهم خیره شده بود که دلم سوخت . گفتم : " بریم یک مغازه ی دیگه " . حدود پنجاه متر دیگه رفتیم ، تند تند راه می رفتم تا نتونه پا به پای من بیاد آخه حوصله نداشتم ، سر ظهری من را برای خرید لـُپ لـُپ آورده بود خیابان .
ـــ سلام آقا ، لـُپ لـُپ دارین ؟
ـــ بله ، چند تومنی ؟
ـــ پانصدی
ـــ اجازه بدین ، بفرمایید .
پانصدی را از دستش کشیدم و دادم به مغازه دار ، راه افتادیم به سمت خونه . توی مسیر هی می گفت : " دایی باز کنم ؟ " من هم می گفتم : " نه ، الآن نه ، بریم خونه بعد " ولی چند بار این جمله را تکرار کرد . می تونستم تمام هیجان دنیا را در صورتش ببینم . نهایتاً وسط راه ایستادم ، نشستم تا هم قد اون بشم و بعد بهش گفتم : " اینجا نمی شه قطعه های اسباب بازی را به هم وصل کرد ، بریم خونه اونجا بازکن " ، من به اون گفتم ولی گوش نکرد . دوست داشت زودتر بازکنه " من هم گفتم : " بازکن " .
خیلی آرام ، یواش یواش باز کرد طوری که می شد آرزوهایی که از قلبش می گذرد را حس کرد . لـُپ لـُپ را از وسط به آرامی باز کرد ، کمی ثابت ماند بعد سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد و گفت :
ـــ دایی ، پوچ بود !!!
چشم هایم را از نگاهش گرفتم ، آرزو می کردم که ای کاش می شد تمام لـُپ لـُپ های جهان را برایش می خریدم ولی حیف که حتی نمی توانستم یکی دیگر برایش بخرم ، حتی یکی دیگر . در تمام طول مسیر تا خانه دیگر هیچ چیز نگفت ، هیچ چیز ، حتی یک کلمه .
مجتبی قیاسی خالو
پاییز 85
فقط نگاه کنین و بهم حق بدین که بخورمش
.
فقط چشمش نکنین ها ا ا ا ا ا ا ا ا ا .![]()


آخ چشماتو بخورم![]()


اینم آبجی بزرگترشه . مهلا جون![]()

در ضمن طی چند روز دیگه می خوام عکسایی از جنایتکار معروف "یاشار" بندازم توی وبلاگ . تا شما با چهره واقعی این آدم آشنا بشین که هر جا دیدینش فوری به ستاد مبارزه با اشرار و سوداگران مرگ خبر بدین . آخرین اخبار منتشر شده از این آدم مبنی بر اینه که با لباس مبدل در دانشکده علوم تربیتی دیده شده (در تریا پدیده) .
تا بعد .....