ما هم ...
بعد از يك سال ، بالاخره سلام ، تازه اونم يه سلام شل و ول . از اين جهت مي گم چون در طول اين مدت هي با خودم كلنجار مي رم كه چي بنويسم كه ارزش ثبت در وبلاگ داشته باشه و حداقل هر كي به دوست قديمي سر ميزنه ميلش بكشه كه مطلب رو بخونه ، حالا نظرم نداد نداد ، باكي نيست (نظر حتما بدین )، همين قدر كه مطلب خنده دار باشه و سيم ثانيه بخنده يا دو ريال به اطلاعاتش افزوده بشه بسه ولي افسوس كه هر بار به در بسته مي خوردم و فقط به دادن نظر در كامنتها اكتفا مي كردم و به نوعي اعلام حضور مي كردم .
تا اينكه يه شب كانديداتوري رياست سازمان كنفدراسيون فوتبال fifa ، علي دايي ، اومد تو خوابم . چه اتفاقات عجيبي برام افتاد ، دست منو گرفت و با خودش برد اردبيل ، خونه فاميلاش ، اقوام و دوستان از جمله حسين رضا زاده ، يادمه نشسته بوديم تو خونه آقاي رضا زاده ، گرم گپ و چت بوديم كه علي دايي يه خاطره اي تعريف كرد كركر خنده ، مي گفت : دمال جان (حالا اسم منم نمي تونست درست تلفظ كنه ) رفته بودم لونوايي ، ديدم صف ملدا شلوغه گفتم يك كلك الدبيلي بزنم برم تو صف زنا . به هر طليقي يك چادل پيدا كلدم رفتم تو صف ايستادم كه ناگهان چشم لاپاكم به چشم يك خانم آبگوشتي افتاد همونجا تصميم گلفتم ازش خواستگالي كنم ، رفتم جلو كه باهاش صحبت كنم يه دفعه يه نگاه معصومانه بمن كلد و گفت : علي ، بابا ، ضايع نكن ، منم ، رضا زاده .
سه نفري تو خونه زديم زير خنده ، كه ناگهان زلزله 10 ريشتري رو در كنار خودم احساس كردم ، اي دل غافل اين حسين بود كه داشت مي خنديد . بايد مي بودين ومي ديدين كه چطور مي خنديد به سان يك بيل مكانيكي كه داشت زمين رو سوراخ مي كرد .
در اون حين ، كاراي عجيب و فارغ العاده پسرش ابوالفضل توجه منو جلب كرده بود ، حقا كه به باباش رفته بود ، دستاش رو كرده بود زير كمد ديواري خونه شون مي خواست از جا بكندش ، كه موفق هم شد . از اون كه فارغ شد هر چي تو خونه گشت كه يه چيز سنگين پيدا كنه كه بلند كنه جز باباش چيز ديگه اي پيدا نكرد اومد دستاش رو برد زير قالپاقاي باباشو بنا كرد به زور زدن ، الان زور نزن كي زور بزن ، رنگ رخساره مثال دانه هاي انار سرخ گشت اما دريغ . مگه الكي بود باباش خودش همه رو بلند مي كنه باز اون نيم وجبي مي خواست باباشو بلند كنه .
رضا زاده هم يه بوسش كرد و گفت : پسرم اگه تونستي يه روز باباتو بلند كني قويترين مرد دنيا خواهي شد . پس هنوز برات زوده برو تو كوچه بازيتو بكن ، برو پسرم.
ديگه ديروقت بود و بايد خداحافظي مي كرديم به همين خاطر من و حسين سخت هميگه رو در آغوش گرفتيم تصورش رو بكنين فكر مي كنين چي به حال و روزم اومد ، تو شكمش گم شدم ، لا مذهب شكم كه نبود مثلث برمودا بود ، تا اينكه علي دايي دستش رو كرد داخل و منو كشيد بيرون و زندگي دوباره به من داد . علي دايي هم منو تا توي خوابم همراهي كرد و خودش رفت الدبيل .
تا بعد .....