تبليغاتX
دانشجویان ورودی 83 فردوسی مشهد(کتابداری)

دانشجویان ورودی 83 فردوسی مشهد(کتابداری)

اردو رفتن ما هم تعریف داره ها _ 58

 

" اردو گردی"

سلام

از آنجا که این آقای رمضانی زحمت بسیار کشید تا همه مان را یکبار دیگر به اردو ببرد بلکن در این انتهای عمر دانشجوییمان خاطره ای دیگر برایمان رقم بخورد و همچنین به خاطر بیوفایی ما جماعت نمک نشناس که هی به سر و ته این اردو ایراد گرفتیم و از آخر هم تمام زحمات این دوست عزیز و یکی دو تن دیگر از دوستانمان را پنبه کردیم و یک جرئه آب هم بالایش خوردیم ، این متن را تقدیم می کنم به تمام دوستانی که برای برپایی این اردو زحمت کشیدند.

 

" اردو گردی"

 

23/12/86 ، ساعت : 8/30 صبح ، درب غربی ( دانشکده مهندسی )

همه بچه ها حاضر هستند غیر از یکی ، خانم ن.طالبی در حال  چرت وپرت گفتن و خندیدن است. از دور آقای طوسی درحال آمدن به سمت ما است و ج.رمضانی برایش دست تکان می دهد ، همه چیز بر وفق مراد است . تلفن یکی از بچه ها زنگ می زند.

خانم ن.رحیمی : الو بفرمایید ، سلام حال شما خوبه؟ ، خیلی ممنون . شما کجایید؟ چی؟ تصادف کردین!!!

خانم ن.رحیمی : هاهاهاهاهاها ، بچه ها ف.شجاعی با تریلی تصادف کرده هاهاهاهاها ، یکی از قوماشون زنگ زده می گه نمی تونه بیاد اردو شما خودتون برین.

بچه ها : هاهاهاهاها ، می خواستی بپرسی تریلیه سالمه ؟ هاهاهاهاهاها

خانم ن.طالبی هنوز داره چرت و پرت می گه و در مورد اینکه حتما ف.شجاعی الان سفره شده وسط خیابون و دارن با کاردک جمعش می کنن جک می سازه و همه با هم می خندیم.

 

ساعت 9 ، سوار اتوبوس در حال رفتن به محل اردو :

درب اتوبوس به علت کهنگی و فرسودگی یه دفعه باز می شه و م.فولادیان می افته بیرون و اتوبوس از روش رد می شه ، بچه ها پشت شیشه عقب جمع می شن و براش صوت می زنن و می خندن.

 

ساعت 10 ، در محل اردو

قرار می شه تا هنوز خورشید به وسط آسمون نرسیده از کوه بریم بالا و ناهار رو اون بالا بخوریم. توی راه ن.رحیمی از کوه پرت می شه پایین و می افته تو رودخونه و آب می برش ،بچه ها کلی بهش می خندن.

 

ساعت 10/30 ، در حال بالا رفتن از کوه

هوا ناگهان ابری می شه و بارون و رعد برق شدید می گیره ، یکی از رعد و برق ها به آقای طوسی می خوره و درجا می کشتش ، یکی از رعد و برق ها هم به کوه می خورد و یه تخته سنگ بزرگ می افته روش.

 

ساعت 12 ، نوک قله :

در حالی که همه داریم پفک می خوریم من با ج.شفقت شوخی می کنم و از اون بالا می ندازمش پایین و کلی می خندیم.

 

ساعت 13 :

در حالی که حوصلمون سر رفته و می خوایم بیایم پایین تلفن یکی از بچه ها زنگ می زنه و پ.محمودی از اون طرف گوشی می گه که گم شده و راه رو پیدا نمی کنه و خیلی هم استرس داره و ما هم می خندیم و گوشی رو قطع می کنیم.

 

ساعت 14 :

گشنمون شده و ج.رمضانی بساط جیگر رو به پا می کنه ولی یکی از سیخ های جیگر می ره تو چشمش و کور می شه. خانم ن.طالبی از دیدن این صحنه حسابی می خنده. در ضمن س.بااخلاق هم آتیش می گیره به لباسش و شعله ور می شه ، بچه ها می ندازنش تو رودخونه که خاموش بشه ولی از بس بی جنبه است غرق می شه ، بچه ها کلی از دستش شاکی می شن که چرا کم جیغ زد و مرد.

 

ساعت 15 :

آفتاب داره غروب می کنه و می خوایم برگردیم جای اتوبوس که ف.باقری رو مار می زنه و بساط خنده بچه ها جور می شه.

 

ساعت 16 :

راننده اتوبوس استارت می زنه و اتوبوس به علت نشط گازوئیل منفجر می شه و ر.قومیان که نزدیک اتوبوس ایستاده می ترکه و پخش می شه تو هوا ، ن.طالبی از خنده روده بر می شه ، بقیه بچه ها هم کلی می خندن و برای این آتیش بازی دست می زنن.

 

ساعت 17 :

یه سواری کرایه می کنیم تا برگردیم شهر ولی سواری ظرفیت همه رو نداره و دو تا از بچه ها رو جا می زاریم و می ریم.

 

ساعت 17/30 :

راننده سواری حواسش پرت می شه و می زنه به کوه و ن.طالبی از شیشه جلو می زنه بیرون و با کوه یکی می شه و در همین حین گشت اورژانس از راه می رسه و می خوان کمکش کنن ولی اونقدر می خندونتشون که آمپول اشتباهی بهش می زنن و تموم می کنه.

 

ساعت 18 :

دیگه شب شده و صدای گرگ ها می آد و من و چندتا از بچه ها داریم پیاده به سمت گرگها می ریم و می خندیم که مامانم می زنه بهم که مجتبی پاشو صبح شده ، پاشو تا کی می خوای بخوابی.

 

 

( ممنون که حوصله کردین و ممنون که تحمل کردین و ممنون که به دل نگرفتین. )

( خط بالا رو زیاد جدی نگیرین چون چاپلوسی بود!!! ، یعنی در کل واسه در رفتن از ترکش های احتمالی یه همچین متونی لازمه ، خنده ، خنده ، خنده )

خدانگهدار.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/04ساعت 0 قبل از ظهر  توسط م.قیاسی خالو  |