تبليغاتX
دانشجویان ورودی 83 فردوسی مشهد(کتابداری)

دانشجویان ورودی 83 فردوسی مشهد(کتابداری)

و این برای کسانیکه شعر قبلی برایشان ناخوشایند بود

 

سلام...

 اینم واسه دوستای عزیز و گلی که با کتابداری

آشنایی ندارن  البته هیچ تقصیری ندارینا مشکل از

جای دیگس ولی عجله نکنین من بهتون میگم  گفتم

که چیز بدی نیست آخه گوش شیطون کر کتابداری

واسه خودش یه علمیه

دست کم نگیریدش

 

 

 

کتابداری یعنی.............................حرفه ای فنی و هنری

کتابداری یعنی...........................مرشدی و رهبری و اوستادی

کتابداری یعنی ........................سرچ و حساب

کتابداری یعنی ........................فایل وکتاب

کتابداری یعنی ........................یعنی گوشم دستور دیویی شنید

کتابداری یعنی............................کلیدهای کیبورد دستم را برید

کتابداری یعنی.........................در هر سرای علم سری و گذری

کتابداری یعنی ....................... همچو خورشید به اثری راهبری

اما ...................................................اما............................

بس فراوانند  از لطف خدا کتابدارها...........................اغلب اینها د ر این کشور رها

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/07ساعت 11 قبل از ظهر  توسط ق.کشوری  | 

کتابداری ؟

با ورود به رشته کتابداری و اطلاع­رسانی و گذشت زمانی کوتاه از این ورود، سؤالاتی بسیاری ذهنم را همیشه به خود مشغول داشته است و مهمتر از همه این است که حس کردم چرا کتابداری اینطور مظلوم مانده و چرا اینگونه کتابداران جامعه ما باید غریب و بیگانه برای افراد جامعه باشند. با چندین نفر از این درد ناآشنا سخن گفتم و عده­ای گفتند که شاید گناه اصلی به عهده خود کتابداران است چرا که آنها جهت حل برخورد نامناسب با کاربران و مراجعه­کنندگان اقدامی نکرده­اند و سعی در ارائه بهتر خدمات و نهایت به روزکردن اطلاعات خود ندارند و گاهی در معرفی این رشته به سایر علاقه­مندان که به نظر می­آید، جزء وظایف آنها است، غفلت نموده­اند. اما به بنظر من هرچند نمی­توان این مسأله را انکار کرد، به راحتی می­توان یکی از این علتها را در مسائل فرهنگی اجتماعی و حتی اقتصادی جستجو کرد چرا که همگی شاهدیم در کشور ما کشوری که همگی اذعان داریم معجزه دینش کتاب است، چقدر فرهنگ مطالعه و کتابخوانی نزول کرده است. به راستی چرا؟ چرا کشوری که سرنوشت آن با
کتابخانه­های غنی، دانشمندان، بزرگان و ادیبان و نویسندگان و شاعران موفق و این همه جوینده کمال و علم گره خورده است، باید چنین باشد؟

از طرفی امروزه متأسفانه هر روز بیش از روز قبل مطالعه بین خانواده­ها جایگاه خود را از دست می­­دهد و باز متأسفانه هر روز بیش از روز قبل مطالعه بین خانواده­ها جایگاه خود را از دست می­دهد و جای کتاب را سرگرمیهای کاذب گرفته است. چرا نباید به کودکان این مرز و بوم یاد دهیم که به جای تماشای برنامه­های کاذب و نهایت چرت زدن و خوابیدن با هزاران فکر آشفته با خواندن چند صفحه کتاب توسط پدر و مادر و یا خودشان بخواب آرام بروند. به راحتی می­توان گفت که بسیاری از جوانانمان هنوز تجربه و لذت خواندن یک شاهکار ادبی را نداشته­اند و حس نکرده­اند که این کار با هیچ تفریح دیگری قابل مقایسه نیست! بیایید از خود و از پدر و مادرها بپرسیم آیا سعی می­کنند با انتخاب آگاهانه کتابهای مناسب، فرزندانشان را تشویق به یافتن نادانسته­های خود در کتاب کنند؟ از طرفی یکی دیگر از عوامل مظلوم ماندن کتاب، کتابدار و کتابخانه جانیفتادن فرهنگ مطالعه در جامعه می­باشد که شاید یکی از دلایل آن ایجاد نکردن انگیزه و علاقه جهت به عضویت درآمدن افراد است.

ای کاش همگی دست در دست هم به دنبال چاره­ای بودیم که دوباره کتاب به خانه­های ما بازگردد و آنهم برای مطالعه نه پرکردن ویترین منازل و پدر و مادران ضمن اینکه مطالعه را جز برنامه روزانه خود قرار می­دهند، فرزندانشان را نیز با دنیای زیبای کتاب آشنا کنند. ای کاش روزی برسد که کودکان ما بهترین هدیه را دریافت کتاب یا دریافت یک کارت مقوایی ساده یعنی کارت عضویت در کتابخانه بدانند. چرا که چه بسیار شنیده­ایم که کتاب بهترین دوست انسان است. مطمئناً اگر تعداد کتابخوانان بیشتر باشد، کتابخانه­ها نیز رونق می­گیرند و یک کتابدار حس می­کند که اینجاست که می­تواند نقش واقعی خود را ایفا کند و به جامعه بفهماند که کتابدار تنها برای ثبت و چیدن کتاب نیامده است، بلکه آمده است تا پاسخگوی نیازهای اطلاعاتی مراجعان باشد و با تخصص خویش بهترین­ها را به آنها هدیه کند!

          به راستی که کتابداران این مرز و بوم بیش از گذشته با تمام مشکلاتی که دارند  جهت ترویج و اشاعه این حرفه غریب بیشتر سعی کنند و درک کنند که این دوران زمان سرنوشت­سازی برای کتاب و کتابدار است و باید بیشتر و بیشتر به اثبات این امر بپردازند. اما باید باور کنیم که طی کردن این راه دراز، بر دوش داشتن این بار سنگین و نهایت رسیدن به هدف والای کتاب و کتابداری بدون همفکری و مشارکت همه جانبه و گسترده جامعه متخصصین، فرهیختگان کتاب و کتابداری و دولتمردان و یا هر آن کس که حرفی برای گفتن دارد، امکان نخواهد داشت. می­توان با برگزاری همایش­ها، سمینارها و حتی جلسات هرچند کوتاه، ضمن به میان آوردن این حرفه غریب و با در نظر گرفتن تمام ارزشهایی که این رشته باید داشته باشد جایگاه واقعی یک کتابدار را به تمامی کتابداران ایران هدیه نمود. ولی در این راه نقش من و تو چیست؟ به راستی:

 

من اگر بنشینم *** تو اگر بنشینی *** چه کسی بر خیزد 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/06ساعت 11 قبل از ظهر  توسط ق.کشوری  | 

کتابداری یعنی چه؟

کتابداری...یعنی...

کتابداری...یعنی...با هیچ ساختن و با پوچ سوختن

کتابداری...یعنی...دیدن و دم بر نیاوردن

کتابداری...یعنی...یعنی تحمل کردن و از درون آب شدن

کتابداری...یعنی...ساعت ها نشستن بر روی یک صندلی چوبی

کتابداری...یعنی...ماه ها نگران سر بر بالین گذاشتن

کتابداری...یعنی...سالها انتظار

کتابداری...یعنی...آواز خواندن بر زیر باران و راه رفتن بر روی سنگ های داغ

کتابداری...یعنی...اینکه هر لحظه به فکر اجاره خانه بودن

کتابداری...یعنی...خاک قفسه ها خوردن و سرطان ریه گرفتن

کتابداری...یعنی...با تاکسی در کف شهر کار کردن

کتابداری...یعنی...در جلوی دیگران حسابداری خواندن

کتابداری...یعنی...داشتن استادهای بزرگ بزرگ و کوچک کوچک

کتابداری...یعنی...دوستانی که عاشق تغییر رشته و انتقالی هستند

وکتابداری...یعنی...در گوشه ای بی کس و تنها مردن...

                                                      

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/06ساعت 11 قبل از ظهر  توسط ق.کشوری  | 

تست شخصیتی

 

 

« امروز داشتم  یکی از مجله ها رو ورق میزدم که با مطلب خیلی جالبی رو برو شدم. گفتم بد نیست بذارمش تو وبلاگ تا دوستان هم ازش استفاده کنن »

جانور مورد علاقه شما چیست؟

 

یکی از جانوران زیر را انتخاب کنید.

 

-          سگ                                                               

-          گربه

-          ماهی

-          پرنده

-          موش

-          لاک پشت

-          خزنده    

                                                                        

 

·     سگ : سگ حیوانی است که بیش از همه مورد علاقه مردم است . دوست داشتن سگ به این معنا است که شما فردی صمیمی هستید و دوست دارید با مردم حرف بزنید . شما همیشه هر حرفی را که دارید بر زبان می آورید و هیچ رازی ندارید. دیگران دوست دارند با شما باشند چون بی ریا و مهربان هستید. همینطور دوست ندارید با حرفهای خود احساسات دیگران را جریحه ندارید.

---------------------------------------------

 

·     گربه : شما شخصی تمیز و منظم هستید . دوست ندارید برای انجام کاری تحت فشار قرار               بگیرید و به همین خاطر کاری را که از شما انتظارش می رود ، انجام نمی دهید . شما با قوانین  زندگی نمی کنید و ترجیح می دهید خودتان تصمیم گیرنده باشید. اگر در زمینه ای علاقه داشته باشید ، مسایل بیشتری در آن باره می آموزید چون خودتان چنین میخواهید، نه به این دلیل که کسی از شما خواسته است .

 

---------------------------------------------

·     ماهی : شما به یقین ، مراعات همه چیز را می کنید و به کوچکترین موضوعی که معمولا دیگران آنها را نا دیده می گیرند ، توجه کافی نشان میدهید . شما فردی متفکر هستید و همیشه با دلیل و برهان حرف می زنید و شنونده خوبی نیز هستید . دیگران از رفاقت با شما لذت می برند.

---------------------------------------------

·     پرنده : شما عاشق طبیعت و آزادی هستید . قوانین و مقررات را فقط اتلاف وقت میدانید. وقتی احساس می کنید کسی شما را کنترل میکند ، سعی می کنید از آن وضعیت فرار کنید و آخرهفته و نیز در روزهای تعطیلی ، ترجیح می دهید به مسافرت بروید و در خانه نمانید.

---------------------------------------------

·         موش : شما فرد مهربان و فروتنی هستید . به جزئیات توجه می کنید و دوست ندارید در کار کوچکترین اشتباهی را مرتکب بشوی. همینطور عاشق کار و فعالیت هستید.

---------------------------------------------

·     لاک پشت : شما از انزوا لذت می برید . روش زندگی شما ساده است و فردی مهربان و سختکوش هستید . به آنچه دیگران میگویند زیاد اهمیت نمیدهید ، بعضی اوقات نظر آنها احساسات شما را جریحه دار می کند . ام آنها را نادیده گرفته ، به زندگی تان ادامه میدهید.

---------------------------------------------

·     خزنده : شما فرد مودب و مقیدی هستید و دوستانتان را خیلی دوست دارید ، هر کاری که از دست تان  بر می آید  برای آنها انجام می دهید ، اما دوست ندارید از شما سوء استفاده بشود. خود ، همان طور که هست ، راضی هستید.

 

******************************************

   منبع : خانواده سبز

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/06ساعت 10 قبل از ظهر  توسط ق.کشوری  | 

یه خاطره

دوشنبه 17/2/1386 دم دماي غروب تو اتوبوس به سمت اصفهان

طبق معمول ، برنامه موسيقي كه روبه راه بود . و هر كي تو خودش يا با بغل دستيش مشغول بود . همكلاسي هاي عقب اتوبوس هم كه براي خودشون عالمي داشتن . به قول شاعر گفتني بزن بر طبل بيعاري كه آن هم عالمي داره . ساعت نزديكاي 5/10 ، 11 شب بود كه با اصرار و اعتراض بچه ها كه نماز داره غضا مي شه اتوبوس جلوي يك مسجد نگه داشت . استاد در همون موقع بدليل ضيغ وقت كه نكنه دير برسيم به خوابگاه اصفهان و رامون ندن يه كم عصباني بود . بچه ها پياده شدن . قرار شد هر كاري كه ميكنن سريع به هم بجنبن كه دير نشه . اون شب نكته جالبي كه يادم مي ياد اين بود كه من و مجتبي از اونجايي كه بچه ها شام رو هنوز نخورده بودن بعد از نماز ، گوجه ها رو كه قبلا تهيه كرده بوديم همه رو يه جا توي نايلون شستيم ، عجب بهداشتي تو كارمون داشتيم . يكي از همكلاسي ها كه رد مي شد متوجه كار ما شد و خندش گرفت . مقداري كره 20 گرمي هم از بقالي بغل مسجد گرفتيم و با عجله سوار شديم كه ديديم استاد توپش پره . بچه ها كه اومدن بالا عصبانيتش گل كرد و چند تا توپ و تشر زد و قضيه تموم شد «خوبه دير برسيم رامون ندن شب تو كوچه بخوابيم ؟ خوبه ؟ از اين به بعد هر وقت كه من گفتم اتوبوس واي مي ايسته ، هر وقت كه من گفتم نماز مي خونين و...» بله اون شب اينطوري گذشت . ساعت حدوداْ 5/12 ، 1 نصف شب بود كه رسيديم اصفهان . به چه بدبختي دانشگاه مورد نظر رو پيدا كرديم و رفتيم به سمت خوابگاه ها . از خوابگاه خانم ها تا آقايون 100 قدم بيشتر فاصله نبود اول اونا رو پياده كرديم كه من خودم بلافاصله رفتم نامه يا همون فيش بانكي رو به اونجا نشون بدم كه اگه اون فيش نبود اون شب بايد تو خيابون مي خوابيديم . خيالم كه از بابت جاه و مسكن خانم ها راحت شده بود رفتيم كه جاي آقايون رو هم پيدا كنيم . يه مسير كوتاهي كه با اتوبوس رفتيم بعدش هم كه با كمي پياده روي رسيديم دم در اتاق .

واي بعد از سه شب بالاخره مي تونستيم مثل آدما توي اتاق بخوابيم . اتاق ما شامل يك پذيرايي 15 متري با مبلمان و تلويزيون و يك آشپزخانه نسبتاْ قابل قبول كه سمت راست آن توالت و سمت چپ آن حمام قرار داشت و يك اتاق خواب 10 تخته خوابه بود .

سه شنبه ساعت 5/1 صبح

در همون ابتداي رسيدن آقايون يكي يكي قصد حمام كردن تا خستگي راه رو از تنشون بيرون كنن . منم كه طبق عادت هميشگيم صبح ها رو براي نظافت ترجيح مي دادم . اون شب اولين شبي بود كه يك خواب راحت رفتم يعني از فرط خستگي تا صبح هيچي حس نكردم . صبح زود رفتم يه دوش مختصر گرفتم و اومدم بيرون كه ديدم استاد بيدارن و صورتشون رو ميتراشن . يك سلام و صبح بخير گفتم و به توصيه استاد رفتم كه بچه ها رو بيدار كنم . لحظه به لحظه براي من جالب بود . مني كه تا قبل از اين با صداي گرم پدر مادرم از خواب بلند ميشدم و در كنار سفره پهن شده صبحانه مي نشستم و صبحانه ميل مي كردم ، اكنون بايد بچه ها رو بيدار ميكردم بعدش هم فكر صبحانشون مي بودم . مني كه هر سه وعده صبحانه و نهار و شام رو بدون اينكه فكر كنم از كجا اومده ، چطوري تهيه شده ، مهم ترازاين چه خون دلي از اين بابت خورده شده در خانه پدري ميل مي كردم اكنون در اين موقعيت قرار گرفته بودم كه البته يك ماكت از اون بود و اصلا قابل مقايسه با اون نبود .

بعد از اينكه بچه ها بيدار شدن همگي رفتيم جلوي خوابگاه خانم ها تا اونجا صبحانه رو بخوريم . به هر طريق صبحانه رو خورديم و حاضر شديم . كه از كتابخونه مركزي شهرداري اصفهان بازديد داشته باشيم . اين دومين كتابخونه اي بود كه در اين چهار روز مي رفتيم . يك بازديد كوچولو به عمل آورديم و اومديم بيرون .  بچه ها زياد تمايل نداشتند كه وقتشون رو در بازديد از كتابخونه بگذرونن !!! استاد هم از وجناتش همين امر پيدا بود !!!!! جلوي ساختمان شهرداري چند تا عكس يادگاري گرفتيم و پياده حركت كرديم به سمت ميدون نقش جهان . واي باورم نمي شد ، تا قبل ازاين آرزوم بود كه يه روز بيام اصفهان رو ببينم ، حالا كه اونجا بودم باورم نمي شد . مسير كتابخونه تا ميدون رو پياده طي كرديم آخه راهي نبود . مي شه گفت : شهرداري اصفها ن و عمارت هشت بهشت و چهل ستون و ميدون نقش جهان و عمارت عالي قاپو و ... اينها همه نزديك هم بودند .

از اونجايي كه استادمون بايد يه سر تا ميراث فرهنگي اصفهان مي زد بنابراين بچه ها همه جمع شديم تا استاد گفتني ها رو بگن و قرا مدار ها رو بذاريم و ازهم جدا شيم . قرار گذاشتيم همه ساعت 5/12 ظهر ورودي ميدون جمع بشيم . بچه ها هر كدوم يه طرف رفتن . يعني در يك  چشم به هم زدن ناپديد شدن . من و جواد و آقاي كشوري هم كه با هم گشت مي زديم . مسعود و علي و مجتبي هم فكر كنم با هم بودن .

 دور تا دور ميدون بازار بود . تصميم گرفتيم يه دوري تو بازارش بزنيم ، باورتون نمي شه اينكه مي گن اصفهان نصف جهان يا مهد هنر ايران برام به خوبي معنا پيدا كرده بود . مغازه ها رو كه نگاه مي كردي از درون تك تك اونها صداي تيك تيك و تغ تغ چكش هاشون به روي ظروف فلزي و غير فلز به گوش مي خورد . چه دقتي و چه حوصله اي به خرج مي دادن تا اون نقش هاي زيبا رو روي كار بوجود بيارن . نكته قابل توجه اين بود كه اكثراْ كار توليد و فروش رو خودشون انجام ميد ادن . يعني هموني كه مشغول كنده كاري بود هم او فروشنده بود .

از اين ميان مينا كاري ها خيلي خيلي نظر من رو جلب كرده بود . فوق العاده زيبا و  ريزنقش بودن وبه همون نسبت فوق العاده صبر وحوصله و هنر صرف اونها شده بود . خوب طبيعتاْ قيمت هاي گزافي هم داشتن كه به نظر من منصفانه بود . به عنوان مثال يك سبوي مينا كاري شده كوچك كه قيمت كردم دقيقاْ يادم نيست ولي حول و حوش 30 ، 40 هزار تومان بود . تا يه كم بزرگتراش كه ديگه برو بالاي 300، 400 هزار تومان . البته يك قشر خاصي كه واقعاّ عاشق هنرند و پول هم دارن از اين جور چيزا مي خرن ، نه ما فقير مستضعفا . به هر حال يك چرخ دو ساعته توي بازارش زديم و سوقاتي ها رو خريديم و اومديم بيرون و رفتيم سر قرار. من دو بسته گز خريدم كه فكر كنم جمعاْ 3500 تومان شد . اومدم جايي كه قرار گذاشته بوديم ديدم استاد تنها نشسته متوجه شدم كه نفر اولي هستم كه اومدم . رفتم و نشستم كنار استاد و منتظر بچه ها شديم كه اونها هم يكي يكي داشت پيداشون ميشد . تعجب كرده بودم از بس سوقاتي خريده بودن كه بعضي هاشو ن به سختي راه مي رفتن مثل اينكه من از همه كمتر خريده بودم  اينطور كه معلوم بود همه مايه دار بودن .

اما از همه اينها كه بگذريم از نهار نميشد بگذريم . سريع رفتيم اتوبوس رو پيدا كرديم سوارش شديم و برگشتيم به دانشگاه براي صرف غذا ، تا اونجايي كه يادمه كباب بود . جاتون خالي خيلي چسبيد . ژتون اضافي هم كه داشتيم تا تونستيم باك رو پر كرديم . بعد از اون هم كه براي استراحت دو سه ساعته برگشتيم به خوابگاه . ساعتاي 5/3 ، 4 بعد از ظهر بود كه براي بازديد از اماكن ديدني دوباره راهي ميدون نقش جهان شديم . قصد ما سه جا بود يكي مسجد شيخ لطف الله يكي عمارت عالي قاپو و ديگري مسجد امام . كه دو مورد اول دير رسيده بوديم و بسته بودن و فقط فرصت شد كه بريم مسجد امام . همونم خالي از لطف نبود . يك مسجد بسيار زيبا كه چشم هر بيننده اي رو به معماري ريز نقش خودش خيره مي كرد . اين مسجد داراي ويژگي هاي مهم و در عين حال جالب توجهي بود . اولاْ وسط مسجد يك محيط كوچك دايره اي شكل بودكه چنين گفته اند كه در اون زمانها منبر در آنجا قرار داشته و اين به دليل تقويت صداي اون بود . طوري بود كه اگر حتي با يك انگشت روي فضاي مدور بزني صداش تا 7 مرتبه تكرارمي شد .

تو مسجد يه پير مردي هم بود كه با لهجه شيرين خودش براي ما توضيح ميداد . نكته قابل توجه ديگر اين بنا ، به كار بردن سرب در لابه لاي ديوار ها بود كه با زلزله هاي چند ريشتري هم آسيبي به مسجد نمي رسيد . همچنين از خصوصيتهاي ديگر اين مسجد ، وجود سنگهاي ستوني شكل در زاويه هاي ديوار ها بود كه در هنگام شب نور از خودشون ساتر مي كردن و موجب روشنايي محيط مي شدند .

 دم دماي اذون مغرب بود كه اومديم بيرون و بچه ها رو به حال خودشون رها كرديم كه هر چي مي خوان بخرن . من و مجتبي و قدرت در همون مسجد نماز مغرب رو خونديم و اومديم بيرون و رفتيم كنار حوز بزرگ وسط ميدون نشستيم و شروع كرديم به آواز ، گفتيم و خنديديم و خوش بوديم . يادشبخير  .

رفتيم به دانشگاه شام رو گرفتيم و برديم سي و سه پل كه كنار زاينده رود بشينيم و اونجا شام رو بخوريم . آخ كه چقدر رؤيايي بود و به ياد ماندني . .

غذاي اون شب شامل يك ظرف يه بار مصرف كه نمي دونم چي توش ريخته بودن ، خورشت بادمجون بود ، كشك بادمجون بود ، حليم بادمجون بود نفهميديم . خلاصه تا مدتها معلوم نبود كه دانشگاه اصفهان اون شب چي به خورد چند تا بچه مسلمون داده بود كه من بعد از مدتها تحقيق در مورد اون غذا بالاخره فهميدم حليم بادمجون بوده ، كار ندارم كه چطوري درست شده بود ، شايد پاچه هاي شلوارشون رو داده بودن بالا ، بادمجونا رو توي ديگ ريختن و لگد كردن . چقدر خوشمزه مي شه تصورش بكنين . معذرت مي خوام حالتون رو به هم نمي زنم . داشتم مي گفتم در كنارغذا يك پلاستيك پر سبزي ، چند بسته فلافل ، چند هم تا سس گوجه .

تا بعد خدانگهدار

تازه چند تا كليپ هم درست كردم در اسرع وقت مي دم بهتون .

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/03ساعت 1 بعد از ظهر  توسط جمال رمضانی  |